با مهتاب نوروزي در تهران آشنا شدم، زن مسن بلوچي از روستاي قاسمآباد زاهدان. در همايش «گنجينههاي ازيادرفته» كارهاي سوزندوزي اصيل او در معرض تماشا قرار گرفت و از وي تقدير شد. من سؤالهاي يک خبرنگار پايتختنشين را از او پرسيدم. سؤالهايي که آنقدر در طي چند روز حضورش در تهران شنيده بود که گاه يکي در ميان به آنها جواب ميداد و گاه در ابتداي پاسخش الهباکبري ميگفت. «پگاه نماز ميخوانم. چاي درست ميکنم. ميخورم. جارو ميکنم. کار انجام ميدهم. سوزندوزي ميکنم.» اين چيزي است که او گفت وقتي که از روزهايش پرسيدم.
سوزندوزي را چه کسي يادتان داد؟
○ مادرم.
پرسيدم: «همة زنان روستا از مادرانشان سوزندوزي ياد ميگيرند؟»
در اينجا به بلوچي حرف زد. مترجم بيحوصلهتر از خود مهتاب گفت: «ميگويد بعضيها علاقه دارند خودشان ياد ميگيرند، بقيه از مادرشان ياد ميگيرند.» سؤال کردم: «سوزندوزي از کجا به منطقة شما آمد؟» اين بار پسر بلوچ همراهش پاسخ داد: «سوزندوزي از زندگي بلوچها جدا نيست. هميشه با آنها بوده. اينجور نيست که يک فرد خاصي آورده باشد. توي بلوچستان پاکستان که در غرب پاکستان است وجود دارد، توي بلوچستان افغانستان که در جنوب غربي افغانستان است هم وجود دارد، توي بلوچستان ايران هم هست. لباسهاي اقوام بلوچ که در اين سه کشور زندگي ميکنند اشتراکهايي دارد و تفاوتهايي، ولي کلاً از يک ريشهاند. بعضي تفاوتها هم خاص اقوام بلوچ است، يعني حتي از قوم به قوم ميبيني که تفاوتهايي دارند. تفاوتهاي قومي کوچک است و فقط خود بلوچها تشخيص ميدهند، وگرنه کسي از بيرون اين تفاوتها را نميفهمد.» به مهتاب رو کردم.
سوزندوزي فقط روي لباس است؟
○ همهچي. بالش، کوبلن، پرده.
سؤال بعديام اين بود: «زنان سوزندوزي ميکنند، مردان چه ميکنند؟» و مهتاب جواب داد: «کارگري.» دوباره پسر همراهش به حرف آمد: «سؤالهاي شما کليشهاياند. ممکن است مرد بلوچي که در شهر زندگي ميکند کارش فرق داشته باشد با مرد بلوچ روستايي. همانطور که زني که در شهر است معلوم نيست حتماً سوزندوزي بکند.» در اينجا مهتاب زير لب تکرار کرد: «بله، سوزندوزي...» و پسر ادامه داد: «مردي که در شهر است درس ميخواند، آن که در روستاست هم ممکن است درس بخواند. شغلها متفاوت است. يکي هم کشاورزي ميکند.» مهتاب زير لب گفت: «اگر آب باشد، کشاورزي. حالا آب نداريم، کشاورزي هم نداريم.» دوباره به مهتاب رو كردم.
نقشهاي سوزندوزي را از کجا ميآوريد؟
○ از ذهنم.

و اين «از ذهنم» شد کلام آخرش. با مهتاب نوروزي در دانشکدة صنايع دستي دانشگاه سوره حرف زدم و به نظرم رسيد رابطهاش با دانشجويان بسيار بهتر از خبرنگاران است. روي زمين نشسته بود و به چندتايشان سوزندوزي ياد ميداد. به سؤالهايشان جواب ميداد، حتي به سؤالهاي خصوصيترشان. دانشجويان پرسيدند: «چرا ازدواج نکردهاي؟» او با هوشمندي موضوع را انداخت گردن سوزندوزي: «اگر ازدواج ميکردم که ديگر بهترين سوزندوز بلوچ نميشدم.» دانشجويان پرسيدند: «لالايي بلدي؟» خنديد و خجالت کشيد: «نه، لالايي چرا بلد باشم؟» دانشجويان پرسيدند: «موقع کار کردن شعر ميخواني؟» او شمرده شمرده خواند: «يا پير استادان، بيا سر کارم.» و گفت: «پير استادان الله است.» دانشجويان پرسيدند: «چه شد سوزندوز شدي؟» او اول گفت: «خدا به من داد.» بعد گفت: «دختر در تهران درس ميخواند، دختر بلوچ سوزندوزي ميکند.» براي ورود به دانشگاه سوره، چادر يکي از دختران را قرض گرفته بودم. بعيد ميدانستم با روسري قرمزم راهم بدهند. براي رسيدن به رنگ و شکل سوزندوزي هم راه ديگري پيدا کردم. بيرون از هياهوي دانشگاه، چند ساعت از روزهاي سرد آغاز زمستان را در کافههاي تهران نشستم براي اينکه بتوانم در گپي با مهدي سجادي اناري، کسي که فيلم مستندش دربارة مهتاب نوروزي در مرحلة تدوين است، از کار مهتاب و سوزندوزي ديگر زنان بلوچ بيشتر بدانم.
چرا بلوچستان؟ چرا سوزندوزي؟
○ دو سال توي بلوچستان، نقطة مرزي با استان کرمان، سرباز معلم بودم. متوجه شده بودم که در آنجا بهراحتي نميتوان سراغ مسائل اجتماعي رفت، يا لااقل من در آن سن و سال بيست و يكي دو سالگي نميتوانستم بروم. اما چون قبلاً کار سينمايي کرده بودم، دوستانم در تهران ميگفتند نگذار آن فضا را از دست بدهي. در آن روستا آنقدر که سر و کار من با زنان و دختران بود با مردها نبود. چون اولاً بيشتر مردها براي کار به بندرعباس، قشم، کيش يا چابهار رفته بودند و ثانياً من کلاس بزرگسال هم داشتم و شبها زنان روستا به کلاس بزرگسال من ميآمدند و هميشه هم در حال سوزندوزي بودند. اينکه سوزندوزيشان چقدر متفاوت بود با سوزندوزي اصيل و آنچه در کار مهتاب نوروزي ميبينيم بماند، ولي بهنظرم رسيد بروم دربارة سوزندوزي تحقيق کنم.
يعني اين كه آنها مدام جلوي شما در حال سوزندوزي بودند باعث شد که سوزندوزي برايتان موضوع شود؟
○ بله. ببينيد، الان که فکر ميکنم ميبينم اگر سوزندوزي رنگ و جلاي خودش را داشته باشد و من يک آدم تنهايي باشم توي يک روستاي دورافتاده که حتي هنوز برق ندارد، قضيه به يک نحوي فرويدي ميشود. يعني من آرزويم اين بود که يک بار دست بزنم به اين لباسها و نميتوانستم. دست زدن به لباسهاي يک دختر، دختري که شاگردم بود، در حضور مردها و زنهاي ديگر وجهة خوبي نداشت. حتي ميتوانست تبعات بدي داشته باشد. يک شاگرد بزرگسال داشتم که معمولاً هر وقت لباسهايش را ميشست ميانداخت روي يک چوب. چندين و چند بار خواستم بروم از نزديک سوزندوزيها را ببينم. وقتي کنار من مينشست ميتوانستم لباسش را ببينم، ولي اينکه بخواهم لباس را بگيرم توي دستم تبعات داشت. حتي لباس روي چوب را هم نميتوانستم لمس کنم.
آشناييتان با مهتاب نوروزي از کجا بود؟
○ وقتي تحقيق ميداني را شروع کردم، مراکز مهم سوزندوزي و چند سوزندوز مشهور را به من معرفي کردند. مهتاب، شهناز، زرخاتون، مدينه نوتيزهي که فوت کرد و خانم مبارکي که سنش از بقيه كمتر بود سوزندوزهايي بودند که به من معرفي شدند.
چرا با مهتاب کارتان را ادامه داديد؟
○ شايد بهخاطر کاريزماي شخصيت مهتاب که همة آدمهايي که يک بار او را ميبينند عاشقش ميشوند.
در روستاي خودش چي؟ بهعنوان بزرگ روستا قبولش دارند؟
○ نفوذ يا اعتبار مهتاب بيشتر در ادارات است. مثلاً در بخشداري بمپور يا فرمانداري ايرانشهر، مهتاب را خيلي بيشتر از مردان روستا و رئيس شورا قبول دارند.
خانم نوروزي را چطور براي شركت در همايش گنجينههاي ازيادرفته خبر كردند؟
○ شنبه 17 آذر از طرف مديريت سازمان ميراث فرهنگي با مهتاب تماس ميگيرند و ميگويند بايد به تهران بيايد. مهتاب ميگويد من وضعيت ماليام خوب نيست که بيايم تهران. بليت هواپيما برايم بگيريد و يک نفر هم همراهم بيايد تا بتوانم بيايم. آنها ميگويند که دوباره تماس ميگيريم که اسم خودت و همراهت را براي رزرو بليت هواپيما بگيريم. اما ديگر هيچ خبري نميشود تا ظهر پنجشنبه بيست و دوم که تلفني به مهتاب و برادرزادهاش اعلام ميکنند كه همانموقع راه بيفتند تا ظهر شنبه در تهران باشند. آنها تصميم ميگيرند بروند زاهدان و از آنجا با هواپيما بيايند که مطلع ميشوند هواپيما جا ندارد. با اتوبوس هم 28 ساعت راه است و برايشان خيلي دشوار بوده. بالاخره معجزه ميشود و بليت هواپيما از کرمان به تهران پيدا ميشود. بنابراين مهتاب و برادرزادهاش ميروند کرمان و شب را آنجا ميمانند تا فردايش با هواپيما بيايند.
اولين باري بود که از خانم نوروزي تقدير ميشد؟
○ نه، يک بار هم سازمان صنايعدستي در سال 83 در روز جهاني صنايعدستي به هنرمندان و صنعتگران نمونه لوح تقدير و تنديس اهدا کرد. مهتاب هم انتخاب شده بود ولي مديريت وقت سازمان صنايعدستي استان سيستان و بلوچستان خانم ديگري را به جاي مهتاب به تهران آورد. وقتي هم که نام مهتاب را خواندند آن خانم بلند شد و لوح تقدير و تنديس را گرفت. مهتاب تا ششماه از اين موضوع اطلاع نداشت. بعد با پيگيريهايش توانست يک سال بعد تنديس را بگيرد ولي لوح تقدير را که اسمش در آن بود نداده بودند.
دليلي براي اين مسئله عنوان نکردند؟
○ گفتند به مهتاب دسترسي نداشتيم که دروغ محض بود. فقط چون مهتاب پيگير پروندة بيمهاش بوده است، اينطور رفتار کردهاند. کلاً دليل بيتوجهيهاي سال 79 تا 86 پروندة بيمة مهتاب بوده است و مدير وقت سازمان صنايعدستي استان سيستان و بلوچستان شخصاً در آن دخالت مستقيم داشته است.
مهتاب اولين بار در چه سالي براي بيمهاش اقدام کرد؟
○ در سال 78. مدير قبلي به مهتاب ميگويد اساسنامة سازمان صنايعدستي و بودجهاش دست من را بسته است و تنها راهي که داري اين است که بروي شکايت کني تا بتوانم حقت را بپردازم. او حتي در برابر هيئت حل اختلاف سازمان کار هم ميگويد هر تصميمي شما بگيريد تابع هستم و اطاعت ميکنم. اما در همين فاصله اين مدير برکنار ميشود و مدير بعدي ميآيد. مدير جديد در دو سه نامهاي که خطاب به دادگاه نوشته خاطرنشان کرده است که خانم مهتاب نوروزي از نظر ما حق و حقوقش را تمام و كمال دريافت کرده و ديگر حقي ندارد.
مهتاب چه حق و حقوقي را دريافت کرده؟ قيمت سوزندوزيها منظورشان بوده است؟
○ نه، مهتاب قرارداد آموزش و قرارداد سرپرستي سوزندوزها را داشته است. سرپرستي يعني پخش پارچههاي صنايعدستي در روستا و...
پس بيمهاي که مهتاب دارد آن را پيگيري ميکند بيمة عناوين استادكار و سرپرست است؟
○ بله.
آخرين جواب به درخواستهاي مهتاب براي دريافت بيمه چه بوده است؟
○ جوابي که دو هفتة پيش تلفني به من دادند نه به مهتاب، اين است که ما از بابت دادن حق و حقوق مهتاب هيچ حرفي نداريم، اما بودجهاي هم براي واريز به حساب تأمين اجتماعي نداريم. به تهران اعلام کردهايم و منتظريم تهران به ما اعلام کند که آيا امسال بودجهاي ميدهد يا در بودجة سال آينده منظور ميکند. بعد تصميمگيري کنيم که آيا تا سال آينده صبر کنيم يا امسال از طريق برنامه و بودجة استانداري اقدام کنيم. از سوي ديگر، هيئت تسوية سازمان صنايعدستي هم ميگويد ما پيگير هستيم اما از طرف استان پيگيري نميكنند.
چه چيزي کار مهتاب را از کار ديگر سوزندوزها متمايز ميکند که از او تقدير ميشود؟
○ يک دليل آن شايد چاپ عکس و ذکر نامش در کتاب سيري در صنايعدستي باشد چون در اين كتاب فقط اسم دو زن سوزندوز آمده، يکي مهتاب و ديگري خانمي به نام زرخاتون ايرندگاني. دليل ديگرش ظرافت کار سوزندوزياش است و بخش ديگر شهرتش هم فکر ميکنم به سفر فرح به روستاي قاسمآباد برميگردد. ويژگي فعلي کار مهتاب هم اين است که در اندازههاي بزرگ و روي پارچههاي سفيد و با نخ مشکي کار ميکند. الان مهتاب منتظر مشتري نيست که پارچه و مواد اوليه بياورد تا او کار کند. به هر نحوي پارچه و مواد اوليه به دستش برسد شروع ميکند به کار کردن و معتقد است که من ميدوزم، خدا مشتري ميآورد. حالا اينکه آيا به قيمت مناسب فروخته ميشود يا نه، اطلاعي ندارم.
بجز مهتاب و زرخاتون، ديگر چه کسي در سوزندوزي شهرت دارد؟
○ شهناز ايرندگاني. اما اينها الزاماً بهترين سوزندوزهاي بلوچ نيستند. نه اينکه بخواهيم در كيفيت کارشان ترديد كنيم، اما وقتي از هنرمندي از بلوچستان تقدير ميکنيم بايد شرايط جغرافيايي و اجتماعي و فرهنگي آن منطقه را هم در نظر بگيريم. خيلي از شرايط، حتي نفوذ اطرافيان در مطرح شدن آدمها مؤثر است.
يعني منظورتان اين است که خيليها هم ممکن است باشند که شناخته نشده باشند؟
○ شناخته نشدهاند و الان هم فوت شدهاند. سوزندوزي مثل تابلوي نقاشي نيست که امضا داشته باشد و از روي كار بتوانيم هنرمندش را هم بشناسيم.
پيشينة سوزندوزي در منطقة بلوچستان به چه زماني برميگردد؟
○ براي سوزندوزي نميشود پيشينه مطرح کرد چون هيچ سند تاريخياي نيست که به آن ارجاع بدهيم و بگوييم که مثلاً در فلان جا به تاريخ سوزندوزي اشاره شده. ولي با توجه به حفاريهايي که در منطقه و بخصوص شهر سوخته انجام گرفته، مشخص شده كه مردم با نساجي آشنايي کامل داشتهاند و حتي پارچة رنگي ميبافتهاند. يعني نه اينکه پارچهاي ببافند و بعد آن را رنگ كنند، بلکه تار و پود را رنگ ميکردهاند و بعد ميبافتهاند. البته دربارة صنعت نساجي شهر سوخته هنوز منبع مستقلي چاپ نشده، اما اينکه به نساجي تسلط کامل داشتهاند قطعاً مشخص شده است. در خود بلوچستان ميشود خيلي از نقوش سوزندوزيها را روي سفالهايي که از منطقه بهدست آمدهاند ديد ـ سفالهاي شهر سوخته، سفالهاي بمپور. نميخواهم نتيجهگيري تاريخي کنم ولي بهنظرم ميشود از اين نقشها دربارة قدمت سوزندوزي نتايجي گرفت. علت بهوجود آمدن سوزندوزي هم در ابتدا ضرورت بوده تا زيبايي. براي اينکه استحکام پارچه را بالا ببرند، آن را سوزندوزي ميکردهاند. اوايل تمام سطح پارچه را سوزندوزي ميکردهاند كه يکرنگ بوده و شايد هم دورنگ. کمکم هم به اين سمت رفتهاند که نوعي زيبايي را با سوزندوزي نقوش طرح بزنند.
اين نقوش کاملاً ذهني هستند؟
○ چيزي که دستكم در بلوچستان ميبينيم اين برداشت را ايجاد ميکند که زنان بلوچ انگار بيشتر روياهايشان را سوزندوزي ميکردهاند تا واقعيت اطرافشان را. چون ما در سوزندوزي بلوچ نقش شتر نميبينيم، نقش نخل نميبينيم، ولي نقش طاووس ميبينيم، آن هم در بلوچستاني که هيچوقت طاووس نداشته است.
طاووس را کجا ديدهاند که نقش زدهاند؟
○ نقوش همه انتزاعياند. وقتي ميگويند پِنچ پلنگ يعني پنجة پلنگ، دقيقاً تصوير پنجة پلنگ نيست. يا پِنچ كُچَك که يعني پنجة سگ، دقيقاً تصوير پنجة سگ نيست. ولي نقش طاووس را ميشود گفت كه تصوير تصور خيالي زن بلوچ از بال طاووس است. از طرفي هم چون طاووس از هندوستان سبز است، انگار تصوير ذهني زن بلوچ و روياها و آرزوهايش براي سرسبزي منطقه است. نقوش طاووس مختلفي هم داريم.
]تصاوير سوزندوزي طاووس را نشانم ميدهد.[
خيلي عجيب است که يک زن بلوچ که اصلاً تمرين بصريـهنري ندارد، نقوش انتزاعي اينچنيني خلق کند. چطور چنين چيزي را ياد گرفتهاند؟
○ اين نقوش سينه به سينه منتقل شدهاند. در بلوچستان هيچچيز مکتوب نيست. تمام آن چيزي که از تاريخ بلوچستان از خود بلوچها به ما انتقال پيدا ميکند شفاهي است. افسانههاي عشقيـحماسي يا حتي ضدحماسي از طريق پهلوانها، که مثل بخشيهاي شمال خراسان تنبورک ميزنند و ميخوانند، نسل به نسل به ما رسيدهاند وگرنه هيچ منبع مکتوبي وجود ندارد.
نقشها هم همينطور؟
○ نقشها هم از مادر به دختر منتقل شدهاند. هيچ سند مکتوبي که اشاره کند اشکال سوزندوزي چطور پيدا شده در دست نيست. خيلي از كتابهاي نوشتة خارجيهايي كه در بلوچستان بودهاند هنوز به فارسي ترجمه نشده است. آنهايي هم که ترجمه شده، همهشان به سوزندوزي روي لباسهاي بلوچ اشاره کردهاند اما نگاهشان نگاه هنري نبوده است. مثلاً سر هانري پاتينجر، جاسوس انگليسي که در اوايل قرن 19 ميلادي براي بررسي وضعيت ايران از هند آمده و تا بصره هم رفته است، دربارة بلوچستان يک جا اشاره ميکند به اينکه روي لباس بلوچها شکلهاي گل و مرغ و اينجور چيزها ميدوزند. يا سر پرسي سايکس هم که در زمان جنگ جهاني اول در ايران بوده به چنين چيزي اشاره کرده است. فقط اسلام کاظميه در کتاب خود، جاي پاي اسکندر، آورده که من متحيرم که در اين برهوت، اين نقوش از کجا آمده و اشاره ميکند به مسائلي که دارد اصالتها را از بين ميبرد و چون خودش چپي بوده، اينگونه بيان ميکند که هوس زنان «هايسوسايتي» تهران کار را خراب کرده. نقشه و پارچه از تهران ميفرستند و زن بلوچ مجبور ميشود آن چيزي را بدوزد که به آن اشراف ندارد. البته به اعتقاد من، اگر زنان ديگر نقاط نبودند که كار سفارش بدهند، سوزندوزي معرفي نميشد و چه معرفياي بهتر از اينکه زن اول مملکت لباسهاي سوزندوزيشدة بلوچ را ميپوشيده است. و باز هم به اعتقاد من، همان موقعي هم که ميگفتند دسترنج زنان بلوچ را ميبرند و با سودهاي آنچناني ميفروشند، واقعيت اين است که تبعات تزريق يکبارة پول به زندگي بلوچها جز اينکه زندگيشان را مختل ميكرد و اصلاً به اين هنر ضربه ميزد، چيزي نميتوانست باشد چون برايش برنامهريزي نداشتند.
معمولاً قيمت سوزندوزيها چقدر است؟
○ براي يک دست لباس که بهطور ميانگين چهار هزار سانتيمتر مربع ميشود و سوزندوزي آن سه ماه طول ميکشد، چيزي حدود 170 هزار تومان دستمزد ميگيرند. چهار هزار سانتيمتر مربع شامل شش قطعه لباس ميشود، دو قطعه براي جلوي پيراهن و روي دامن و چهار قطعه سر آستينها و دمپاهاي شلوار.
كار با چه قيمتي به دست مشتري ميرسد؟
○ بين 250 تا 350 هزار تومان به زنها و دختران بلوچي فروخته ميشود که سوزندوزي اصيل را دوست دارند و توانايي مالي پرداختش را دارند.
واسطهها از کجا هستند؟
○ سه چهار تا زن بلوچ از ايرانشهر و زاهدان و... هستند که يکيشان مثل خود مهتاب از سوزندوزهاي قديم است ولي وضعيت مالي خوبي دارد و فعالتر است. اين واسطهها ميآيند و براي زنان بلوچ ديگر سفارش ميدهند و سفارش را تحويل ميگيرند.
يعني همهچيز در خود منطقه اتفاق ميافتد؟ تهران يا هيچ شهر ديگري بازار سوزندوزيهاي بلوچ نيست؟
○ الان بين توليدکننده و مصرفکنندة مثلاً تهران هيچ واسطهاي نيست که اين دو طرف را به هم وصل کند. اما قبلاً تهران هم بوده است.
قبلاً يعني کي؟
○ يعني سال 79، 80.
چرا بلوچها اين بازار را از دست دادند؟
○ ببينيد، سوزندوز براي يک قطعه پارچة مربع 30 سانتيمتر در 30 سانتيمتر، که كارش نزديک چهار هفته وقت ميگيرد، بين 35 تا 40 هزار تومان دستمزد ميگيرد. بجز دستمزد، خرج پارچه و نخ و هزينههاي جانبي سفارشدهنده هم هست. منِ سفارشدهنده چقدر در تهران بفروشم که خريدار داشته باشد؟ مثلاً خانم طراحي که يك مجلة مد هم منتشر ميکند، وقتي قيمتها را ديده بود گفته بود صرف نميکند كه براي يک جلوي پيراهن با دو تا سر آستين 100 هزار تومان دستمزد بدهيم. خوب، اين كار مشتري عام پيدا نميکند. حتي سازمان صنايعدستي هم ديگر آن چيزهايي را كه سفارش ميداد سفارش نميدهد.
دستمزد زنان سوزندوز به خودشان پرداخت ميشود؟
○ سؤالهاي فمينيستي ميکنيد؟
ميخواهم بدانم همانطور که زنان در کار نقش دارند، در گردش مالي خانواده هم نقش دارند؟
○ بله، خودشان پولشان را ميگيرند و من به شما بگويم که يک نوع زنسالاري پنهاني در بلوچستان وجود دارد، يعني در خيلي از موارد زن بايد تصميم بگيرد.
فکر نميکنم زنسالاري اصلاً در ايران وجود داشته باشد.
○ حالا شما هرچه ميخواهيد اسمش را بگذاريد. دلخور نشويد. من مثالي برايتان ميزنم. در روستاي سراوان ميخواستم يک تکه دستبافته را که در گذشته از آن بهعنوان سفرة نهار استفاده ميکردند و تمام قرمز هم بود بخرم. با کدخداي روستا رفتيم تا يکي از اينها را پيدا کنيم. متأسفانه روزي بود که همة زنهاي روستا رفته بودند مسجد روستا را تميز کنند. همة مردها ميگفتند زنمان بايد باشد. من ميگفتم مگر مال خودت نيست، ميگفت بايد زنم باشد تا بتوانم بفروشم. البته اينکه ميگويم زنسالاري پنهان وجود دارد، نفي اين نيست که تبعيض بين زن و مرد بلوچ وجود دارد. ولي لااقل با تغيير مثبتي که اتفاق افتاده و خانوادههاي بلوچ به اين نتيجه رسيدهاند که دختر هم بايد تحصيل کند، فضاي جامعة بلوچ دارد عوض ميشود. لااقل از سال 79 كه من به آنجا رفتم، روزبهروز ميبينم که تشويق دختران به تحصيل بيشتر ميشود، حتي در خانوادههايي که وضع مالي خوبي ندارند. در همين روستاي قاسمآباد، دختراني که در دانشگاه دولتي قبول نشدهاند، شهرية دانشگاه آزاد را با مزد سوزندوزي مادرانشان ميدهند. البته دو موردي که من ديدم پدرشان فوت شده بود. پدرها هم اگر درآمدي داشته باشند همينطور هستند. در روستاي قاسمآباد تعداد دختراني که ليسانس گرفتهاند پنج نفر است ـ تعداد دانشجوها را نميدانم. اما تعداد ليسانسيههاي پسر دو يا سه نفر است. به همين منوال، خود دخترها هم ديگر در دبيرستان انگيزة بيشتري براي درس خواندن دارند. شايد دانشگاه گريزگاهي شده از فشارهاي مردسالارانهاي که بر دوش زنان بوده است. زينب، برادرزادة مهتاب، ميگويد که نميدانسته در دانشگاه کلاس دختر و پسر مختلط است، و وقتي فهميده نميخواسته برود که مهتاب ميگويد اگر نروي ميکشمت. شايد يکي از دلايلي هم که در خيلي از روستاها نسل جوان ديگر سوزندوزي نميکنند همين دانشگاه رفتن دختران باشد. در روستاهاي ديگر منطقة ايرانشهر خيلي از مراکزي که قبلاً بلوچدوزي ميکردند الان ديگر کار نميکنند. شايد زنهايي باشند که بلد باشند ولي کار نميکنند.
يعني فقط در قاسمآباد سوزندوزي ميكنند؟
○ نه، اما فقط در قاسمآباد ميتوانيد تجمع زناني را که سوزندوزي بلدند و درحال کار هستند ببينيد. در بقية نقاط تک و توک است.
معمولاً از چه سنيني سوزندوزي را شروع ميکنند؟
○ من چهار پنج نفر را در روستاي قاسمآباد ديدهام که همگي ميگويند بعد از ديپلم شروع به سوزندوزي کردهاند. اما الان که خشکسالي شده و وضعيت ماليشان بد شده، دختربچههايي را در اين روستا ميبينيم که اگر نميتوانند مرحلة راهدوزي سوزندوزي را که مرحلة اوليه و اصلي است و کل نقش بايد پياده شود تا بعد پر شود انجام دهند، دارند پرکاري سوزندوزي را انجام ميدهند.
سوزندوزها پارچه را از کجا ميآورند؟
○ سوزندوزي اصيل براساس شمارش تار و پود پارچه است. بنابراين بايد پارچه به گونهاي باشد که زن بلوچ بتواند تار و پود را بشمارد. تا قبل از سفارشات سازمان صنايعدستي به نساجي مازندران و ايران برک در اوايل دهة 70، نميدانم چطور پارچه تهيه ميکردهاند. الان هم پارچهها اکثراً باقيماندههاي همان سفارشات است که در انبارهاي سازمان صنايعدستي در تهران و زاهدان باقي مانده است. سفارش جديدي ندادهاند.
پس خيليها ممکن است با کمبود پارچه مواجه باشند.
○ الان اگر زنها و دختران قاسمآباد بخواهند براي خودشان لباس با سوزندوزي اصيل بدوزند پارچه ندارند. تمام پارچهها همانهايي است که واسطهها برايشان ميآورند و آنها حتي تا ريز پارچهها را بايد تحويل بدهند.
شما چندين بار گفتيد سوزندوزي اصيل. ميخواهم بدانم نوع ديگر سوزندوزي كدام است و هر دو چه مؤلفههايي دارند؟
○ آن چيزي که زنان بلوچ از قديم ميدوختهاند و هنوز با دوختهاي وارداتي پاکستان و افغانستان يا طرحهاي الگوگرفته از رسانهها آشنا نبودهاند سوزندوزي اصيل يا همان بلوچدوزي است. مثلاً در منطقة آهوران که روزگاري اصيلترين سوزندوزيها را داشته است، سوزندوزياي ديدم که جاي ديگر نديده بودم. وقتي گفتم الگويش را از کجا گرفتهايد، گفتند از تلويزيون. از طرفي فراموش نکنيد كه زن بلوچ لباس ساده نميپوشد. طرحي که در لباسش ميبينيد بايد باشد كه ميتواند سوزندوزي اصيل يا همان بلوچدوزي باشد که الان گران است و اسم نقشهايش طاووس، گل سرخ، تَلمَل، تلنگ، گواَچ (يعني مرغي که هنوز قادر به تخمگذاري نيست)، چشم ماهي، چشم مار، چشم گورهخر، دلکش و... است يا سوزندوزي از نوع وارداتي باشد که خيلي ارزانتر است. حضور حداقل 500 هزار مهاجر افغان در استان سيستان و بلوچستان به ورود سوزندوزيهاي وارداتي به بازارهاي استان منجر شده است. سوزندوزي افغانها دورنگ است: قرمز و سفيد، و زنان بلوچ همة مناطق هم آنها را ميپوشند. بهراحتي در بازار زاهدان در دسترس است و قيمتش هم از نوع اصيل ايراني خيلي خيلي پايينتر و حداقل يکسوم است. دوختهاي پاکستاني هم هست. مهرهايي در کراچي طراحي ميشود که گلها و نقوش آنها هيچکدام اصالت حتي بلوچي پاکستاني ندارد. هر نقشي را كه فکر کنيد روي چوبهاي خيلي ساده طراحي ميکنند. اين مهرها از کراچي وارد بلوچستان ايران ميشود و بعد زنان بلوچ ايراني اين مهرها را روي پارچة لباس ميزنند و بعد ميدوزند. روي طرح اين مهرها را هم فقط با رنگ مشکي ميدوزند چون اين طرحها را زنان بلوچ ايراني و نه مردان طراح پاکستاني براي فروش اسمگذاري ميكنند، مثل طرح يانگوم يا توپ علي دايي يا بامشاد، و اساميشان را نميشود ديگر عوض کرد و ممکن است در آينده قيمتشان بالا برود.
در سوزندوزي اصيل ايران از چه رنگهايي استفاده ميكردهاند؟
○ رنگهاي سوزندوزي اصيل در گذشته خيلي گرم بوده است، اما الان رنگها از قرمز و نارنجي به سمت رنگهاي آرام مثل سبز و آبي رفتهاند. اين را ميشود دوجور تفسير کرد. يکي اينکه سفارشدهندهها اين رنگها را ميخواهند و ديگر اينکه تأثير خشکساليهاي مداوم اين سالها باعث شده که زن بلوچ اگر در طبيعت رنگ سبز نميبيند، آن را در سوزندوزياش بياورد. از طرف ديگر، شايد واکنش دختران تحصيلکردة بلوچ به رنگ قرمز باعث شده که رنگها تغيير کند چون در صحبتها اينطور مطرح ميشود که بلوچها آدمهاي خشني هستند و از آنجا كه قرمز رنگ خشونت و آشوب است، دختران تحصيلکرده که با آن برداشتها مواجه شدهاند اين رنگ را کمکم از کارهايشان حذف کردهاند. يک دختر ليسانس بلوچ ميگفت قرمز رنگ خون است و من نميخواهم به کار ببرمش.■
خسروجان شما که دارید شبانه روزی زحمت میکشید و در کار و حرفه خود موفق بوده اید تا جایی که من آگاهی دارم در جامعه بلوچ٬ شما تنها کسی است که بطور مستمر کار میکنید و با لیاقت و شایستگی ویژه خودتان ٬توانسته اید بین اذهان مختلف ارتباط ایجاد کنید. نقد سنت های بازدارنده ضروری است و این کار را باید با شهامت و لی باحترام متقابل و بدور از هرگونه توحین و افترا انجام داد. اگر در دام گروهای فشار و بی منطق بیفتید از هدف اصلی خود که دیالوگ منطقی و تمرین دموکراسی است دور خواهید افتاد. به نظر من خوانندگان سایت شما آنقدر هوشیار هستند که عناصر ارتجاعی و بیماران اجتماعی را بشناسند لذا احتیاج به افشاگری شما نیست. ما نباید اجازه دهیم که بازیچه و زندانی دست حوادث شویم با حضور فعال خود٬ با بیداری و هوشیاری٬ با حوادث و بحرانها روبرو شویم و خود را با آگاهی ٬ عقل و منطق و نقد سنت و دیالوگ سازنده مسلح کنیم. موفق و پیروز باشید.