به بهانه درگذشت غلام قادر رحمانى راوى بزرگ موسیقى بلوچستان

برکدام جنازه زار مى زند این ساز؟
برکدام مرده پنهان مى گرید
این ساز بى زمان؟
در کدام غار
بر کدام تاریخ مى موید این سیم و زه...؟
... بگذار برخیزد!»
کویر رنگ و بوى غمناکى دارد. مردمى که زمان برایشان بى معناست. مردى در جاده به انتظار فرزندش ، روزها و شبها سپرى شده بود و او مى گفت: قرار است فرزندش به خانه بازگردد. گویى زمان و مکان، ثانیه اى و نقطه اى بیش نیست.
حکایت مردم بلوچ اینگونه است. بلوچستان سرزمین عجیبى است. رمز و راز، غم پنهان کویر و شادمانى بى سبب مرد و زن بلوچ که لبخند از پس اندوهشان فراموش نمى شد. و «شائر» (راوى شعر و موسیقى) بلوچ از قوم خود مى گوید حکایت تودار تاریخ بى تکرار و توهم قومى که با آفتاب و شن انس گرفته است. و شائر حکایت «مرد و زن» مى خواند، قصه «دوده و بالاج»، روایت «چاکر و گهرام» ، از «دادشاه» ، «هانى و شى مرید» و «معراج پیامبر» جملگى عشق است، حماسه است، تغزل است، اعتقاد یا آیین یا...؛ نه هیچکدام! حکایت مردم بلوچ است که در اندوهان خویش مى گریند.
و اینک «شائر» از مرگ مى گوید...
«اسحاق بلوچ» خواننده و نوازنده خبر را تلفنى مى دهد.اسحاق همیشه خبرهاى خوش از بلوچستان دارد. این بار اما...
غلام قادر رحمانى از بزرگترین راویان موسیقى «شائر» بلوچستان، شب جمعه ۱۱ آذرماه درگذشت. خبرى کوتاه، بریده بریده وبه تلخى تمام رنج هاى مردم بلوچ.
«شائر» جدى ترین، پیچیده ترین و شاید مهمترین نوع موسیقى بلوچى است.
آوازى که متن آن داستانها، حکایت ها و رویدادهاى تاریخى این قوم را شکل مى دهد. اسطوره، افسانه، تاریخ و زبان با ساز و آواز درهم مى آمیزد. تا از گذشته بلوچ حکایت کند. «شائر» مجرى و راوى این حکایت هاست. او با ساز و آواز خود، مردم سرزمین خود را گاه ساعتها به سکوت و شنود فرا مى خواند. سنت داستان گویى همراه با موسیقى بخش مهمى از فرهنگ موسیقایى سرزمین ایران است.
عاشیق هاى آذربایجان، بخش هاى شمال خراسان و شائرهاى بلوچ، قصه خوان، آلام، دردها، رنج ها، عشق ها، سرخوشى ها یا ناکامى هاى تاریخ قوم خود هستند. شائر بلوچ، توانایى وتسلط شگفتى دارد. او داستانهاى متعددى را از بردارد.
هنگام اجرا، گاه با بیان محاوره و گفتار عادى، گاه با الحان آوازى و گاه با نغمه هاى پرتحرک و ریتمیک، قصه وحکایتى را روایت مى کند. شائر آرام و قرار ندارد مى نشیند، بر مى خیزد، حرکت مى کند، ساز دستش (تنبورک) گاه ساز است، گاه سلاح، گاه ابزار و در همه حال عضوى جدا نشدنى از حضور شائر. متن شئر بلوچى شامل داستانهاى حماسى ، تاریخى، تغزلى وعاشقانه ومذهبى است.
ملاشامیر، ملادریم و لال محمد از معروف ترین شائران گذشته بلوچستان اند.
درسالهاى اخیر مرحوم «پهلوان بلندزنگشاهى» ، «کمال خان هوت» ، «لال بخش پیک» و «غلام قادر رحمانى» ، آخرین بازماندگان این سنت پر رمز و راز و پیچیده فرهنگ بلوچستان محسوب مى شدند.
پهلوان بلند در سال ۷۵ بدرود حیات گفت، لال بخش دچار عارضه بیمارى چشم شد و کمال خان در بستر بیمارى و مشغول مداوا است و
غلام قادر رحمانى.......
آخرین بار و شاید براى اولین بار حضورش در جشنواره نواحى کرمان (در دى ماه سال گذشته ) قدرى غریب مى نمود. غلام قادر مردى نبود که به حضور در جشنواره ها و همایش ها دلخوش باشد.
کشاورز بود و در راسک یک مرجع مهم بومى براى زندگى مردم خود بارها با او تماس گرفتیم. مى گفت:«مرا به جشنواره چه کار. من کشاورزم و روزى ام را زمین خدا مى دهد. نمى توانم از زمین دل بکنم». و اصرار از پى اصرار. بالاخره آمد. هنوز مراسم افتتاحیه پایان نیافته، عزم بازگشت کرده بود. مى گفت: «براى جشنواره نیامدم. براى دیدن شما وآقاى درویشى و لطف ومهربانى که مرا هم یاد کردید آمدم. کارم تمام شد، اجازه بازگشت دهید». و تازه روز اول جشنواره بود و مى خواستیم بماند و صداى اعجاب انگیز و قدرت جادویى صدا و چشمانش را باز هم بشنویم وببینیم. به راستى شگفت مى نمود و شگفت مى خواند. وسعت صدا، حجم صوتى بالا، تسلط در اجرا و آرامش و خونسردى توأم با وقار و متانت، همه را وادار به تکریم کرده بود.
اغلب روى صندلى مى نشست ودر خود فرو مى رفت. کم سخن مى گفت و جذبه اى داشت که مخاطب را در مقابلش به احترام وا مى داشت. من خود، احترام، سپاس، کرنش توأم با ترسى جادویى را در همراهان بلوچش به چشم دیدم. با همه دانش و توان موسیقایى و موقعیت ممتازش به عنوان یک شائر برجسته بلوچ، نه از خودخواهى هاى آوازخوانان شهرى چیزى مى دانست و نه مى خواست بداند.
به جرأت مى توان ادعا کرد، شاید هیچ خواننده موسیقى شهرى، توان و تسلط ، قدرت صدا و دانش آوازى (نسبت به فرهنگ آوازى خود) او را نداشت. با این حال کشاورز بود و به عرق و پینه دست خود مى بالید. غلام قادر در فقر و گمنامى جان سپرد. نه خبرى، نه حرکتى، نه جنبشى ، نه پیام سوگى و نه... حدود سه ماه پیش در پى عارضه سکته مغزى در بیمارستان شفا کرمان بسترى شده بود. پس از مدتى به منزل انتقال یافت و بى حرکت و خاموش در گوشه اى، تکیده و رنجدیده آخرین روزهاى حیاتش را سپرى مى کرد.
محمدرضا درویشى نامه اى به معاون هنرى وزیرفرهنگ و ارشاد وقت مى نویسد. از ستاد طرح تکریم هنرمندان مدد مى جوید و با مرکز موسیقى مذاکره مى کند.تلاشها بى نتیجه است. محسن شهرناز دار براى ساخت فیلم مستندى ، گذرش به خانه غلام قادر در راسک بلوچستان افتاده است. او را تکیده در بستر مرگ، با عفونت تنفسى و زخم بستر، تنها مى یابد. تلاشهاى او نیز ثمرى ندارد.
صداى محزون و اندوهبار درویشى هنوز ادامه دارد: «چه کسى پاسخگوى مرگ انسانى است که گنجینه و میراث عظیم یک فرهنگ را با خود به گور برد». خبر مرگش را که مى شنود دقایقى متمادى سکوت مى کند. «تلخ است ، خیلى تلخ» و باز هم به سکوت خود ادامه مى دهد. یک هفته از مرگ غلام قادر گذشته، شهرنازدار هنوز به امید یافتن مرجعى براى پذیرفتن هزینه بیمارستان و انتقال او به تهران در تکاپوست.
قرار است این نوشته را براى چاپ به دستش بسپارم.
باور نمى کند. گیج و مبهوت و... بله! غلام قادر رحمانى یکى از مهمترین و از آخرین بازماندگان فرهنگ شفاهى بلوچستان با گنجینه اى که در سینه داشت، بدرود حیات گفت.
در جشنواره کرمان سال گذشته، غلام قادر نوار کاستى از صداى خود به نگارنده هدیه داد. رنگ آن هم مشکى بود. شاید اگر مشکى جایگزین سیاه شود، قدرى از اندوهمان بکاهد.اندوهى که تیرگى رنگ مرگ راوى فرهنگ را التیام بخشد.
«باید ایستاد و فرود آمد
برآستان درى که کوبه ندارد،
چرا که اگر بگاه آمده باشى دربان به انتظار توست و
اگر بى گاه
به در کوفتنت پاسخى نمى آید».
محمدجواد بشارتى
http://www.balochistaninfo.com/magazine2/golam%20gader%20rahmani.htm